یعنی الان وقتش شده که مثلا ترسوها بکشم عقب؟
+ یه چیزی هست در من که داره گریه می کنه. وقتی بیرون ساکت میشه صداشو میشنوم.
برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:13
قصه های جهان محدود نیستن؟ الگوریتم مسخره و شبیهشونو میبینی؟ و بعد رو چیزی غیر از خودت حساب می کنی؟ وای بر تو .
برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:13
وقتی تو مسیری باشی که همه چیزو در خدمت فهم
و خودت
در بیاری و از همه چیز بخوای به ″آگاهی″ و نور مطلق برسی اشتباه خیلی خیلی ممکن میشه.
همه مون تجربه ی نابود شدن یکی از پایه ی های فکری مون تو چند لحظه رو داشتیم،
وقتی بپرسی بهت میگن بر پایه ی بدیهیاتت برو جلو.
حالا، می بینم که سوادی ندارم که مرکب راهم بشه:)) پای استدلالم هم کوتاه و ضعیفه و راه تو خیلی طولانی و سخت.
و من خیلی ناامیدم:)) خیلی.
برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:03
چرا وقتی درد هست،حقیقت این قدر نزدیک تر و واقعی تر به نظر میاد؟
برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:03
من رو فقط ترس، غم و خشم می تونه جلو ببره.
برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:03